تبليغاتX
وروجک





سکانس اول:

زمان: شب، موقع خواب!

مکان: خودتون حدس بزنین!

افراد حاضر در صحنه: مامان آینده، بابای آینده، نی‌نی خیالی!

 

مامان (با صدای بچه‌گونه): بابا… نی‌نی… دگه (قصه)…

بابا: قصه می‌خوای؟ چشم… قصه‌ی چی رو بگم؟

مامان: دودوشه (خرگوشه)

بابا: باشه… یکی بود یکی نبود. یه روزی توی یه جنگل خیلی دور یه مامان‌خرگوشه زندگی می‌کرد که پنج تا بچه داشت… وقتی مامان‌خرگوشه پنج تا نی‌نی داشت لابد یه باباخرگوشی هم در کار بود… یه روز عصر که بچه‌خرگوش‌ها از خواب بعدازظهرشون پاشده بودن و عصرونه‌شونو که کیک هویج بود خورده بودن، مامان‌خرگوشه با خودش گفت پاشم یه فکری واسه شام این پنج تا نی‌نی‌خرگوش قد و نیم‌قد و باباخرگوشه‌ی تمام‌قد کنم وگرنه منو جای شام می‌خورن. تصمیم گرفت تا اومدن بابا خرگوشه براشون یه غذای خوشمزه از هویج و سیب‌زمینی و لوبیاسبز درست کنه. خلاصه… پاشد قابلمه‌شو ورداشت رفت سر کابینت آذوقه‌ها یه هویج واسه خودش ورداشت، یه دونه واسه باباخرگوشه، یه دونه واسه نی‌نی خرگوش بزرگه، یه دونه واسه…

مامان: اَ حوصله ام سر رفت! تو استاد آب بستن توی قصه‌هایی!

بابا: تازه کجاشو دیدی؟ حالا یکی یکی باید اینا رو پوست بکنه!

مامان: آخه اینم شد قصه؟ هیجانی… گره‌ای… چیزی…

بابا: گره دااااااااااااااره! می‌بینه لوبیا سبزش تموم شده!!!!!!!!!!!!!

 

پی‌نوشت 1: بابای آینده معتقده که قصه‌ی شب باید همینجوری باشه که بچه حوصله‌اش سر بره و خوابش ببره، هیجان اضافی باعث کابوس می‌شه! اقلاً اگه خوابش هم نمی‌بره خودشو بزنه به خواب که از دست این مدل قصه راحت بشه!!!

 

سکانس دوم:

زمان: نزدیکای صبح

مامان آینده با توهم صدای در از خواب می‌پره! پس از اطمینان از اینکه خواب دیده…

بابا: حالا خوب شد ورژن کم‌هیجان قصه رو برات گفتما، این شد! اگه می‌گفتم که توی ورژن دوم قراره از توی سیب‌زمینی‌ئه یه دونه کرم دربیاد…

مامان: اَیییییییییی…

بابا: نه! کرمه جادویی‌ئه! با نی‌نی خرگوش کوچولوئه دوست می‌شن با هم یه ماجراهایی می‌گذرونن…

 

پی‌نوشت 2: به نظرتون با این اوصاف آیا من باید جرأت کنم نی‌نی آینده رو بسپارم دست باباش که بخوابوندش؟

پی‌نوشت 3: نه خیر! من بیشتر از این‌ها روی قصه برای بچه‌ام حساب می کنم. لیست کتاب‌هایی که تا همین الان داره توی ادامه‌ی مطلب هست. بعله!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:7  توسط مامان وروجک  | 

سلام وروجک کوچولو!

وروجک کوچولویی که حتی اگه توی وبلاگت چیزی ننویسم بازم توی هر لحظه‌ام وجود داری…

وروجک نازی که هنوز حتی نیومدی توی دلم، اما دیگه همه‌ی وسایلت آماده است و حتی سوغاتی هم می‌گیری!

ببخش کوچولوی من! مامان چند وقتی فکرش خیلی مشغول بود اما بالاخره متوجه شد که وجود تو حتی توی رؤیاهاش باعث دلگرمی و امیدش به آینده است.

ولی تو شیطونک هم فعلاً داری ناز می کنی ها! راستش اینه که برقراری یه رابطه رو اینجوری تجربه نکرده بودیم! همیشه تصمیم به جلوگیری بوده و حالا که تصمیم به اومدنته همش انگار یه چیزی غیرعادیه! ولی خب کم‌کم عادت کردیم!

این عکس آخرین خریدهاته که مامان و بابا خیلی سعی می‌کنن خودشونو کنترل کنن اما نمی‌تونن!

اردک حمومت اینقدر خوشبوئه…

اینم پیش‌بندت که وقتی «به‌به» بخوری لابد اونم می‌خوره!!!

ماه قبل سه روز عقب انداختم و توی اون سه روز داشتم عرش رو سیر می‌کردم… یه حس غریبی داشتم که خیلی نمی‌شه بیانش کرد… یه چیز خیلی خیلی شخصی، این که فقط و فقط خودت بدونی که یه راز بزرگ داری… این که بدونی شریک خلقت شدی… نه، خیلی بزرگ‌تر… خیلی باشکوه‌تر… نمی تونم بگم! ولی خب آخرش زدی توی پرم! اشکال نداره هنوز برای نگران شدن زوده. اما وروجک! سر جدت! من به اندازه‌ی کافی توی زندگیم سختی کشیدم، اقلاً تو دیگه اذیت نکن باشه؟ زودی بپر بیا توی دل مامان! قول می‌دم جای گرم و نرمیه!!!

بیرون هم دنیای بزرگی‌ئه که شاید خیلی نامهربون به نظر بیاد… اما می‌خوام بدونی که وقتی برای خودت «ارزش»ی داشته باشی و بهش پایبند و معتقد و مؤمن باشی، ارزش جنگیدن برای به دست آوردن و حفظش رو داره، حتی اگه جونت رو پاش بذاری. فقط ازت می‌خوام وقتی به چیزی اعتقاد پیدا کنی که بدونی داری چیکار می‌کنی و تنها دنباله‌رو دیگران نباشی. منم تا جایی که بتونم کمکت می‌کنم حتی اگه لزوماً اونچه که می‌خوای، خواسته‌ی من نباشه.

نمی‌خواستم از این حرف‌ها برات بگم اما انگار چاره‌ای نیست! بالاخره یه روز باید وقتش بشه، نه؟ یادمه روزای اولی که می‌خواستم برم مدرسه، جنگ بود و شهرهای مرزی بمباران می‌شد، بابام مردد بود که یه دونه دخترشو از خودش دور کنه یا بذاره این شلوغی‌ها تموم بشه و سال بعد؟ اون جنگ 8 سال طول کشید! هشت سالی که جوون‌ها، نوجوون‌ها و مردها و زن‌های خوب کشورمون برای حفظش جونشون رو از دست دادن و مامان آینده‌ی تو کم‌کم بزرگ شد… زیر صدای آژیر زردی که زود به زود قرمز می‌شد و سرخ می‌موند از خون… اما زندگی با همه‌ی سختی‌هاش ادامه داشت. فکر کن اگه مامان مدرسه نرفته بود الان یا بی‌سواد بود یا مدرکشو از نهضت سوادآموزی گرفته بود!!!

مامانت توی شهری بزرگ شد که آژیرش هنوز زرده؛ هیچوقت سفید نشد. اما یاد گرفت که سال‌ها بعد، وقتی توی بندرعباس آژیر برای ده دقیقه زرد شد و همه داشتن توی پناهگاه مدرسه سکته می‌کردن، خونسرد بمونه و به بقیه دلداری بده. (بعداً معلوم شد یه هواپیمای باری اشتباهی از خط مرزی دریایی یه کم اومده بوده این‌ورتر). مامانت یاد گرفت که توی هر بحرانی بتونه خودشو جمع کنه، موهبتی که خیلی‌ها ندارند! مامانت یاد گرفت که نترسه.

آرزوم اینه که تو و همه‌ی بچه‌های دنیا نترس بودن و شجاعت رو از راه‌های مسالمت‌آمیزتری یاد بگیرید…

 ***

اما جالب‌ترین نکته‌ای این پست یه نقاشیه که تاریخش مال سال 84ئه! نقاشی‌ای که تو(!) اولین سال ازدواجمون وقتی روز پدر شد برای بابات کشیدی! چیه خب؟ کشیدی دیگه! حالا با دستای من کشیدی، قبول، ولی حس تو بود…

یه روز وقتی اینو دیدی، فکر کن که چند وقت قبل از اومدنت به دنیا، بچه‌ی ما بودی!!!

 

پی‌نوشت: از همه‌ی دوستان خوبی که لینک دادند ممنونم. به زودی دستی به سر و روی لینکدونی می‌کشم و از خجالتتون درمیام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:41  توسط مامان وروجک  | 

وروجکم خیلی وقته منتظر یه فرصت بودم بیام برات بنویسم. چند روزی مامان بزرگ بابای آینده خونه‌مون بود و خواست برات یه سرهمی بگیره! البته چون پای بازار رفتن نداره لطف کرد و پولش رو داد که با سلیقه‌ی خودمون بگیریم، فقط رنگش آبی باشه! البته برات یه عروسک پارچه‌ای هم درست کرد که هنوز یه کم تزیینش مونده و حتماً عکس اونم می‌ذارم.

اینم کادوی ایشون: 

 

باز ما که رفتیم این سرهمی رو بخریم من دلم طاقت نیاورد و این ماهی‌ها رو برای حموم و آب‌بازی‌ات گرفتم. آخه تو یه پری دریایی خیلی کوچولویی! می‌دونستی؟

 

ضمناً مامان بدی شدم! هی یادم می‌ره اسیدفولیک و مولتی‌ویتامین‌هام رو به موقع بخورم! ببخش، دیگه قول می‌دم! اصلاً می‌خوام به آویز جلوی در اتاق وصلش کنم که روزی صد بار بخوره توی کله‌ام تا من باشم یادم نره! (عکس اینم باید بذارم؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:38  توسط مامان وروجک  | 

سلام وروجکم

خیلی جالبه که توی هفته ی گذشته صاحب تخت و کمد هم شدی! گر چه که تصمیم داشتیم خریدهای بزرگ و جاگیر رو بذاریم واسه آخر ولی این یکی اتفاقی شد! این عکس‌ها مال صاحب کوچولوی قبلیته که الان رفته استرالیا. تخت رو فعلاً جمع کردیم و گذاشتیم توی انباری تا بیای افتتاحش کنی!

 

 

 

اینم حیوون‌های کوچولوی پلاستیکی که بابای آینده خوشش اومده بود: 

تازه‌شم توی این مدت چند تا آدرس خوب دیگه یاد گرفتم برای باقی وسایل!

پس کی این سه ماه بعد از واکسن سرخجه تموم می‌شه؟ سخت مشتاقت‌ام، برای بوییدنت، بوسیدنت، پیچیدن صدات توی خونه و پخش و پلا کردن همه‌ی وسایلت توی همه جای خونه…

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:34  توسط مامان وروجک  | 

بله! به ما چه؟ ما خودمون یلدا و نوروز و سده و مهرگان و چه و چه‌ها داریم! بله داریم و بابت داشتن‌شون من یکی خیلی خوشحالم؛ ولی وروجکم می‌خوام یه چیزی رو بدونی: آدم‌ها، توی هر دوره‌ای، هر جای دنیا که زندگی کنن، به هر زبونی که صحبت کنن، هر رنگ پوستی که داشته باشن و با هر اعتقادی بزرگ بشن، یه چیزایی دارن که مشترکه. من و بابای آینده بنا به علاقه و شغلمون با فرهنگ‌های دیگه، آداب و رسوم و اعتقادات و اسطوره‌ها و افسانه‌هاشون آشنایی داریم و می‌دونیم که خیلی از اونها با اینکه به ظاهر ربطی به هم ندارند اما شباهت‌هایی بسیار تأمل‌برانگیز دارند. انسان‌ها آرمان‌ها و آرزوهای مشترکی دارند و بزرگ‌ترین وجه اشتراک‌شون همین انسان بودنه.

دلم مي خواد ياد بگيری كه به اعتقادات اقوام ديگه احترام بذاری (حتي اگه خودت بهشون معتقد نيستی) و بتونی با شادي‌هاشون شاد باشی و با غم‌هاشون غصه‌دار. يعني فكر می‌كنم اگه با شادی يه سري آدم شادي كردی، بعد اگه مشكلي براي اونا پيش بياد متأثر می‌شی و مثل يه انسان به كمكشون می‌ری، همون‌طور كه اگه يه جاي ايران مثلاً زلزله بياد كلي آدم جدا از اينكه ما چه دين و سياستي داريم ميان كمكمون. (5 دی سالگرد زلزله‌ی بم هم هست)

برای این که بخوایم این‌ها رو بهت یاد بدیم باید اول خودمون بهش پایبند باشیم. این عکس کاج کوچولوی امسال ماست:

 

اینم لینک داستان کاج کوچولو با صدای حمید عاملی (با تشکر از وبلاگ دیوسپید):

http://divesepid.persiangig.com/audio/Baba%20Ameli_Kaaj%20Koochooloo.mp3

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:46  توسط مامان وروجک  | 

ناردونه‌جون سلام

امشب شب یلداست، شبی که حدود یک دقیقه از دیشب طولانی‌تره ولی خودش بلندترین شب ساله و در پایانش، روشنی و گرما بر تاریکی و سرما پیروز می‌شه، پس ما تا صبح به انتظار، بیدار می‌مونیم.

یاد سال‌های بچگی‌ام می‌افتم که همیشه دونه کردن انار با بابام بود، می نشست روی یه پارچه‌ی بزرگ و یه کاسه می‌ذاشت جلوش و با پشت قاشق به پوسته‌ی انار ضربه می‌زد و من مثل وروجک‌ها می‌نشستم ور دلش و دوتا دستمو زیر چونه‌ام می‌ذاشتم و منتظر بودم یه تیکه پوست بیفته توی کاسه تا فوری ورش دارم… وسطاش هم یواشکی اجازه داشتم یه مشت انار بچپونم توی دهنم!

آجیل‌ها و باسلق‌هایی که یهو نمی‌دونم از کجا پیداشون می‌شد…

شمع‌های روشن…

آهنگ‌های شاد…

بابایی که برام قصه می‌گفت…

چه روزها و شب‌هایی گذشت…

بیا تا برات از اون شب‌ها بگم… بیا تا نشونت بدم…

حیفه که این باورها کمرنگ بشه، همین انسجام فرهنگیه که قرن‌ها ملت ما رو از هزارپاره شدن نجات داده.

شاید سال دیگه، شب یلدا توی دل مامان باشی و هر دونه اناری که بخورم تو هم

لُپ‌هاتو جمع کنی و روی گونه‌ات چال بیفته… فدای لُپت!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:35  توسط مامان وروجک  | 

سلام وروجک مامان

هفته‌ی پیش رفته بودیم خرید و طاقتمون نگرفت واسه تو هم یه چیزایی خریدیم:

سرلاک‌خوری و زانوبند:

 

و یه مشت گل‌سر:

 

دیگه گمونم تابلوتر از قبل شد که ما دلمون می‌خواد تو دختر باشی! سعی داشتم توی وبلاگت ننویسم شاید یهو پسر شدی و بعد با خوندنش اذیت بشی، ولی بابای آینده می‌گه تو دختری و از الان باید همه‌جا سعی کنیم تصویر ذهنی‌ات یه دختر باشه تا همونی بشی که می‌خوایم. به هر حال دوست داریم سالم و قوی و باهوش و زیبا و خوش‌روزی و عاقبت‌به‌خیر باشی… و دختر!

این بحث مفصله و بمونه برای بعد…

دیروز دوباره با دوست‌هات توی شهربازی مرکز خرید بوستان قرار داشتیم.  دوستان خوبی که اومده بودند:

آرتین گل که بالاخره موفق شدم عکسشو بگیرم! (به همراه مامان خوبش نسیم‌جون) 

 

دانیال گل که گمونم بوس خونش کم شده و لباشو ورچیده! (به همراه مامان خوبش سانازجون) 

 

عسل خانوم نازنین (به همراه مامان خوبش سوری‌جون) 

 

سپند گل خندون (به همراه مامان خندون‌ترش مانداناجون) 

حالا فکر نکنین این سپند هنوز نی‌نی‌ئه ها! همه‌ی تونل‌ها رو سینه‌خیز رفت… دل منم با خودش برد! 

و همچنین:

آرش‌خان (که درگیری شدیدی با لیوانش داشت!) و مامان سارای مهربون

رژين نازنین (که یه روسری ناز صورتی سرش کرده بود و هیچ جوری حاضر نبود دربیاره و دوست جدانشدنی‌اش: گافیلده) و مامان سميرای مهربون

محمدمهدی شیرین‌زبون و مامان ژاله مهربون (که از ظهر مهمونشون بودم و کلی زحمت‌دادم، همینجا ممنون)

امیرپارسا دارنده مقام نخست شیطونی(!) و مامان باهره مهربون (که عیدی ما رو هم به مناسبت عید فطر همونجا دادند، دستشون درد نکنه و همیشه پربرکت باشه)

این دوستای کوچولو از اونجایی که شیطونی امون نمی‌داد، علیرغم تلاش فراوان، یه لحظه هم بند نشدند که بتونم ازشون عکس بگیرم!

امیدوارم همه‌شون سلامت و شاد باشند. جای بقیه‌ی دوستان هم سبز بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:0  توسط مامان وروجک  | 

وروجکم، دنیایی که ما تو رو بهش دعوت می‌کنیم همیشه و برای همه خوب و زیبا نیست! اما انسان‌های مهربونی همیشه توش هستند که دلشون برای کمک به همدیگه می‌طپه و زندگی‌شون رو وقف بهبودِ زندگی دیگران می‌کنن.

وروجکم، ما دلمون می‌خواد تو از همه‌ی حقوقت آگاه باشی و نذاری کسی اذیتت کنه. همینطور دلمون می‌خواد این آگاهی رو به بقیه‌ی دوستان و همسالانت هم بدی تا اون‌ها هم این مزیت رو داشته باشن. شاید جایی که ما زندگی می‌کنیم، خیلی از این حقوق، رؤیایی به نظر بیان و دست‌یافتن بهشون برای همه‌ی کودکان، به نظر غیرممکن باشه؛ شاید حمایت‌های قانونی توی کشور ما لنگ بزنه ولی ما معتقدیم تغییرِ این وضع از خودِ ما شروع می‌شه. این حقوقت رو از ما بخواه و بگیر!

عزیزکم، همه‌ی سعی ما اینه که تو و دوستانت از حقوقتون و رفاهی بیشتر از اون استفاده کنید و تبدیل به «انسان»ی بشید که قدر این فرصتِ زیبای زندگی رو می‌دونه.

امیدوارم یه روز تو هم در کنار دوستانت، برای زندگیِ بهتر کودکانِ دنیا تلاش کنید.

در ادامه‌ی مطلب، «کنوانسیون حقوق کودکان» رو می‌ذارم که از همین حالا اون‌ها رو بدونی و یاد بگیری.

بله! از همین حالا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:19  توسط مامان وروجک  | 

می‌رسیم به یه مبحث خیلی مهم که از خیلی وقت پیش قرار بود مفصل بهش بپردازیم و اونم وسایل وروجکیه!

عکس‌های سیسمونی در ادامه‌ی مطلب

 ببین گلم که خیلی وقت قبل از به وجود اومدنت مامان عاشقت بوده و بابا چقدر دوستت داشته؛ تاریخ تولدت هر روز قشنگی که باشه تو سال‌ها قبل از اون با ما زندگی کردی! توی رؤیاهای ما صبح زود اومدی انگشت توی چشممون کردی و بیدارمون کردی، عصرها ازمون پارک و بستنی خواستی، با دست‌های کوچولوت همه‌ی صورتت رو ماست مالیدی! وخودت رو وسطِ ما خواب کردی.

تو زندگی ما رو رنگی کردی، یه رنگِ وصف‌ناپذیر…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:7  توسط مامان وروجک  | 

اومده بودم اینو تعریف کنم!

جمعه‌ی پیش (24 آبان 87) مامان و بابات رفتن تولد بچه‌های پاییزیِ نی‌نی‌سایت. هیچم مهم نبود که ما تنها زوج بی‌بچه‌ی اونجا بودیم. مدت‌ها بود این‌همه خانواده‌ی آشنا با همدیگه رو یه جا ندیده بودیم. اصلاً توی عمرمون اون‌همه بچه یه جا ندیده بودیم، همشونم خوشگل و ناز و خوش‌اخلاق. گیرم که بعضی‌هاشون به خاطر جمعیت شگفت‌زده شده بودن و از بغل مامان باباشون پایین نمی‌اومدن. بیشتر مامان‌هاشون هم وروجک منو با کفشای خرگوشی‌اش می‌شناختن.

اونجا به ما خیلی خوش گذشت و با کلی از دوستات بازی کردیم. برای همه‌شونم (چه اونایی که تولدشون بود و چه اونایی که تولدشون نبود و حتی نی‌نی‌ای که هنوز به دنیا نیومده بود) کادو بردیم. کادومونم یه سی‌دی بود که کالکشن آهنگ‌های تولد بود و خودم چندین روز ته اینترنت رو درآورده بودم تا از هزارجای مختلف دانلودشون کرده بودم. امیدوارم خوششون اومده باشه و هرسال توی تولدهاشون ازش استفاده کنن. تازه این که چیزی نیست! الان خودم می‌دونم که دو تا آهنگ دیگه‌ی تولد هم هست که هیچ جوری نتونستم پیدا کنم و یه دونه از آهنگ‌ها هم کیفیت خوبی نداشت. به محض این که اون‌ها رو هم پیدا کردم اضافه‌شون می‌کنم و همینطور هر آهنگ تولد جدیدی که درست بشه. اون وقت می‌تونم مثل شرکت پرند که هر سال سری کینگ می‌ده، منم هر سال سی‌دی ورژن اون سال آهنگ‌های تولد نیمفادورا رو معرفی کنم!!! وروجک اینا همه‌اش به عشق توئه و روزی که متولد بشی و هر سال برات جشن تولد بگیریم. هوراااااااااااااااااااااااااا

از این جشن تولد به یاد موندنی با بدبختی تونستیم چند تا عکس بگیریم. می‌گم با بدبختی واسه این که نی‌نی ها یه لحظه آروم و قرار نداشتند و همش در حال شیطونی بودند، عکس‌های فلو شده رو هم می‌ذارم چون اینم یه قسمت از زندگی با بچه‌هاست. همشون دوستای خوب و نازت هستن و مامان و باباهای خوبشون هم دوستای مامان و بابات.

عکس‌های تولد در ادامه‌ی مطلب

تولد همگی نی‌نی‌هایی که تونستم ازشون عکس بگیرم و اونایی هم که نتونستم مبارک باشه. امیدوارم ما رو به جشن تولد صد و بیست سالگیشون هم دعوت کنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:54  توسط مامان وروجک  |