لطفاً بخونیدش و برامون دعا کنید...
آیا این وبلاگ تعطیل شده؟
آیا به وبلاگ دیگری منتقل خواهد شد؟
چه خبرهای جدیدی در راه است؟
جواب همهی سؤالها در پست بعدی!
بزودی در همین مکان!!!
پینوشت: یه دوست عزیزی با اسم عجیب (یه دوست قدیمی ناشناس) برای مطلب خصوصیم کامنتی گذاشته که توش به مطالب اون پست اشاره کرده و سؤالی پرسیده. من نمی دونم اگه دوستم قدیمیه چرا باید ناشناس بمونه؟ و رمز مطلب رو از کجا آورده؟ و این که جواب سؤالش رو کجا و چطوری باید بهش بدم؟
وروجک جان!
حالا که به دلایلی چند، فعلاً و مدتی دست نگهداشتهایم، هیچ دلیل نمیشه که از نوشتن برای تو هم دست بکشیم!
به بهونهی نمایشگاه کتاب امسال میخوام بهت بگم که چرا ما از بعضی کتابهای تو، دو تا داریم! یکی برای این که پاره کنی، پوره کنی، جرواجر کنی، مزهمزه کنی، خطخطی کنی و هر کار دیگهای که به ذهن خلاقت میرسه و دل کوچولوت میخواد… و ما برات هر چند بار که میخوای چسبچسبی کنیم! و یکی هم برای این که کودک درون ما که به مقتضای سن و سالمون یاد گرفته کتاباشو سالم نگهداره، این کتابها رو دوست داره و هنوز گاهی دلش میخواد بخوندشون (تو فرض کن برای توجیه کردن میگیم آرشیومون، مرجعمون…)
به هر حال در ادامهی مطلب، متنی از نادر ابراهیمی نویسندهی خوب کتابهای کودکان و بزرگسالان میذارم که پیشگفتار کتاب «مقدمهای بر آرایش و پیرایش کتابهای کودکان» هست و دلیل این کار رو توضیح میده. شاید برای یه پست وبلاگی کمی طولانی به نظر بیاد اما مطمئنم که برای هر کسی که دوست داره کوچولوش «کتابدوست» بشه، بسیار دلچسب و مفید خواهد بود…
ضمناً خوندن این کتاب و کتاب «مقدمهای بر مصورسازی کتاب کودکان» (یا اقلاً نگاهی بهشون انداختن) به نظر من و بابای آینده، کمک خیلی خوبیه در انتخاب کتاب خوب برای بچهها.
خوب کردی مامانی حق با تو بود.
یه ذره دیگه هم صبر کن…
اومدم آپ کنم هر چی می گردم فایلش رو پیدا نمی کنم!!!
قول می دم فردا بنویسم
قول!
******
وروجکجون! ممنونم ازت که حتی فکر کردن بهت و تصورت هم مایهی الهام منه! فعلاً حرف پیشکی نمیزنم اما امیدوارم که بهزودی بتونیم از نتایج، اینجا بنویسیم.
این چند وقته خیلی گرفتاری ذهنی و فیزیکی داشتیم طوری که حتی دو بار روزهای طلایی رو از یاد بردیم! اما باور کن که خودت و آرزوی بودنت رو هرگز. توی خونهی جدید، امکانات بهتری برای بودن تو فراهمئه از جمله اتاقت که از همین الان اسم «اتاق وروجک» رو روی خودش داره! فقط لطفاً میز کار بابای آینده رو تحمل کن! بابا قول داده که برات یه کار خیلی خاص انجام بده (و اگه انجام نده دوتایی با هم خدمتش میرسیم! باشه؟)
خیلی وقتها تو رو میبینم که توی خونه بدوبدو میکنی، بازی میکنی و شیرین زبونی. میخوام راستشو یواشکی بهت بگم! این که فرتی نپریدی توی دلم یهخورده توی ذوقم زده اما میدونم هنوز خیلی وقت تا نگران شدن مونده مخصوصاً با این وضع اقدامِ ما که عملاً اگه به دکتر بگم میگه هنوز که کاری نکردید!!! اما گاهی فکر میکنم اگه نخوای از توی دل من بیای پیشمون تا کی میخوایم و میتونیم دنبال درمان بریم؟ میدونم که بیمه این هزینهها رو (و هر هزینهی دیگهای که بتونه رو) نمیده! و گذشته از بحث هرینهها، من با خودم هم درگیری دارم که تا کی و کجا؟ شاید تو بخوای از راه دیگهای بیای و بچهی ما بشی! مگه فرقی هم داره؟ مگه برای اینکه بچهی ما باشی حتماً باید از کانال من عبور کرده باشی؟ از کی تا حالا مادر و پدر بودن و مقام مادری و پدری فقط در قبال همخـوابگی یک زوج (یا با کمی تخفیف، با کمک روشهای دارویی و آزمایشگاهی) به کسی اعطا میشه؟ حداقل من و بابای آینده معتقدیم، اصل کار مادری و پدری، پرورش و تربیت یه انسان دیگه است. بگذریم؛ گمونم این فکرهاییئه که هر زنی قبل از مادر شدن باهاش درگیره. میدونم… میدونم استرس نتیجهی معکوس داره؛ استرس ندارم بهخدا! اما به جون خودت مامان توان این یکی رو دیگه نداره، لطفاً زودتر بیا!
پینوشت: وروجکم لطفاً برای دوستت سپند دعا کن. هیچی توی دنیا غمانگیزتر از یه بچهی بیمار نیست. براش دعا کن که زودی خوب بشه، وقتی اومدی شرط میبندم که حسابی با همدیگه بازی میکنید.
پینوشت دوم: ببخش که بدقول شدم، مازرگه حالش خوب نیست.

سکانس اول:
زمان: شب، موقع خواب!
مکان: خودتون حدس بزنین!
افراد حاضر در صحنه: مامان آینده، بابای آینده، نینی خیالی!
مامان (با صدای بچهگونه): بابا… نینی… دگه (قصه)…
بابا: قصه میخوای؟ چشم… قصهی چی رو بگم؟
مامان: دودوشه (خرگوشه)
بابا: باشه… یکی بود یکی نبود. یه روزی توی یه جنگل خیلی دور یه مامانخرگوشه زندگی میکرد که پنج تا بچه داشت… وقتی مامانخرگوشه پنج تا نینی داشت لابد یه باباخرگوشی هم در کار بود… یه روز عصر که بچهخرگوشها از خواب بعدازظهرشون پاشده بودن و عصرونهشونو که کیک هویج بود خورده بودن، مامانخرگوشه با خودش گفت پاشم یه فکری واسه شام این پنج تا نینیخرگوش قد و نیمقد و باباخرگوشهی تمامقد کنم وگرنه منو جای شام میخورن. تصمیم گرفت تا اومدن بابا خرگوشه براشون یه غذای خوشمزه از هویج و سیبزمینی و لوبیاسبز درست کنه. خلاصه… پاشد قابلمهشو ورداشت رفت سر کابینت آذوقهها یه هویج واسه خودش ورداشت، یه دونه واسه باباخرگوشه، یه دونه واسه نینی خرگوش بزرگه، یه دونه واسه…
مامان: اَ حوصله ام سر رفت! تو استاد آب بستن توی قصههایی!
بابا: تازه کجاشو دیدی؟ حالا یکی یکی باید اینا رو پوست بکنه!
مامان: آخه اینم شد قصه؟ هیجانی… گرهای… چیزی…
بابا: گره دااااااااااااااره! میبینه لوبیا سبزش تموم شده!!!!!!!!!!!!!
پینوشت 1: بابای آینده معتقده که قصهی شب باید همینجوری باشه که بچه حوصلهاش سر بره و خوابش ببره، هیجان اضافی باعث کابوس میشه! اقلاً اگه خوابش هم نمیبره خودشو بزنه به خواب که از دست این مدل قصه راحت بشه!!!
سکانس دوم:
زمان: نزدیکای صبح
مامان آینده با توهم صدای در از خواب میپره! پس از اطمینان از اینکه خواب دیده…
بابا: حالا خوب شد ورژن کمهیجان قصه رو برات گفتما، این شد! اگه میگفتم که توی ورژن دوم قراره از توی سیبزمینیئه یه دونه کرم دربیاد…
مامان: اَیییییییییی…
بابا: نه! کرمه جادوییئه! با نینی خرگوش کوچولوئه دوست میشن با هم یه ماجراهایی میگذرونن…
پینوشت 2: به نظرتون با این اوصاف آیا من باید جرأت کنم نینی آینده رو بسپارم دست باباش که بخوابوندش؟
پینوشت 3: نه خیر! من بیشتر از اینها روی قصه برای بچهام حساب می کنم. لیست کتابهایی که تا همین الان داره توی ادامهی مطلب هست. بعله!
سلام وروجک کوچولو!
وروجک کوچولویی که حتی اگه توی وبلاگت چیزی ننویسم بازم توی هر لحظهام وجود داری…
وروجک نازی که هنوز حتی نیومدی توی دلم، اما دیگه همهی وسایلت آماده است و حتی سوغاتی هم میگیری!
ببخش کوچولوی من! مامان چند وقتی فکرش خیلی مشغول بود اما بالاخره متوجه شد که وجود تو حتی توی رؤیاهاش باعث دلگرمی و امیدش به آینده است.
ولی تو شیطونک هم فعلاً داری ناز می کنی ها! راستش اینه که برقراری یه رابطه رو اینجوری تجربه نکرده بودیم! همیشه تصمیم به جلوگیری بوده و حالا که تصمیم به اومدنته همش انگار یه چیزی غیرعادیه! ولی خب کمکم عادت کردیم!
این عکس آخرین خریدهاته که مامان و بابا خیلی سعی میکنن خودشونو کنترل کنن اما نمیتونن!
اردک حمومت اینقدر خوشبوئه…

اینم پیشبندت که وقتی «بهبه» بخوری لابد اونم میخوره!!!

ماه قبل سه روز عقب انداختم و توی اون سه روز داشتم عرش رو سیر میکردم… یه حس غریبی داشتم که خیلی نمیشه بیانش کرد… یه چیز خیلی خیلی شخصی، این که فقط و فقط خودت بدونی که یه راز بزرگ داری… این که بدونی شریک خلقت شدی… نه، خیلی بزرگتر… خیلی باشکوهتر… نمی تونم بگم! ولی خب آخرش زدی توی پرم! اشکال نداره هنوز برای نگران شدن زوده. اما وروجک! سر جدت! من به اندازهی کافی توی زندگیم سختی کشیدم، اقلاً تو دیگه اذیت نکن باشه؟ زودی بپر بیا توی دل مامان! قول میدم جای گرم و نرمیه!!!
بیرون هم دنیای بزرگیئه که شاید خیلی نامهربون به نظر بیاد… اما میخوام بدونی که وقتی برای خودت «ارزش»ی داشته باشی و بهش پایبند و معتقد و مؤمن باشی، ارزش جنگیدن برای به دست آوردن و حفظش رو داره، حتی اگه جونت رو پاش بذاری. فقط ازت میخوام وقتی به چیزی اعتقاد پیدا کنی که بدونی داری چیکار میکنی و تنها دنبالهرو دیگران نباشی. منم تا جایی که بتونم کمکت میکنم حتی اگه لزوماً اونچه که میخوای، خواستهی من نباشه.
نمیخواستم از این حرفها برات بگم اما انگار چارهای نیست! بالاخره یه روز باید وقتش بشه، نه؟ یادمه روزای اولی که میخواستم برم مدرسه، جنگ بود و شهرهای مرزی بمباران میشد، بابام مردد بود که یه دونه دخترشو از خودش دور کنه یا بذاره این شلوغیها تموم بشه و سال بعد؟ اون جنگ 8 سال طول کشید! هشت سالی که جوونها، نوجوونها و مردها و زنهای خوب کشورمون برای حفظش جونشون رو از دست دادن و مامان آیندهی تو کمکم بزرگ شد… زیر صدای آژیر زردی که زود به زود قرمز میشد و سرخ میموند از خون… اما زندگی با همهی سختیهاش ادامه داشت. فکر کن اگه مامان مدرسه نرفته بود الان یا بیسواد بود یا مدرکشو از نهضت سوادآموزی گرفته بود!!!
مامانت توی شهری بزرگ شد که آژیرش هنوز زرده؛ هیچوقت سفید نشد. اما یاد گرفت که سالها بعد، وقتی توی بندرعباس آژیر برای ده دقیقه زرد شد و همه داشتن توی پناهگاه مدرسه سکته میکردن، خونسرد بمونه و به بقیه دلداری بده. (بعداً معلوم شد یه هواپیمای باری اشتباهی از خط مرزی دریایی یه کم اومده بوده اینورتر). مامانت یاد گرفت که توی هر بحرانی بتونه خودشو جمع کنه، موهبتی که خیلیها ندارند! مامانت یاد گرفت که نترسه.
…
آرزوم اینه که تو و همهی بچههای دنیا نترس بودن و شجاعت رو از راههای مسالمتآمیزتری یاد بگیرید…
***
اما جالبترین نکتهای این پست یه نقاشیه که تاریخش مال سال 84ئه! نقاشیای که تو(!) اولین سال ازدواجمون وقتی روز پدر شد برای بابات کشیدی! چیه خب؟ کشیدی دیگه! حالا با دستای من کشیدی، قبول، ولی حس تو بود…

یه روز وقتی اینو دیدی، فکر کن که چند وقت قبل از اومدنت به دنیا، بچهی ما بودی!!!
پینوشت: از همهی دوستان خوبی که لینک دادند ممنونم. به زودی دستی به سر و روی لینکدونی میکشم و از خجالتتون درمیام.
وروجکم خیلی وقته منتظر یه فرصت بودم بیام برات بنویسم. چند روزی مامان بزرگ بابای آینده خونهمون بود و خواست برات یه سرهمی بگیره! البته چون پای بازار رفتن نداره لطف کرد و پولش رو داد که با سلیقهی خودمون بگیریم، فقط رنگش آبی باشه! البته برات یه عروسک پارچهای هم درست کرد که هنوز یه کم تزیینش مونده و حتماً عکس اونم میذارم.
اینم کادوی ایشون:
این عکس پاک شده. درستش می کنم!
باز ما که رفتیم این سرهمی رو بخریم من دلم طاقت نیاورد و این ماهیها رو برای حموم و آببازیات گرفتم. آخه تو یه پری دریایی خیلی کوچولویی! میدونستی؟
این عکس هم پاک شده. درستش می کنم!
ضمناً مامان بدی شدم! هی یادم میره اسیدفولیک و مولتیویتامینهام رو به موقع بخورم! ببخش، دیگه قول میدم! اصلاً میخوام به آویز جلوی در اتاق وصلش کنم که روزی صد بار بخوره توی کلهام تا من باشم یادم نره! (عکس اینم باید بذارم؟)